Saturday, May 18, 2013   
 
 ایجاد وبلاگ شخصی  
   
    
 سوء استفاده جنسی از کودکان قسمت چهاردهم  
توجه: مطالب درج شده در این وبلاگ دیدگاه شخصی اعضا بوده و موضع گیری رسمی جامعه علمی ایرانیان در ژاپن محسوب نمی شود
مکان: Blogsوبلاگ عمومی    
نویسنده: عضو جامعه 10/19/2006
سوء استفاده جنسی از کودکان قسمت چهاردهم در این بخش به قلم آقای علی اصغر خلج، به تئوری سایکودینامیک پرداخته می شود. قسمتهای اول تا سیزدهم این مبحث فعلا به صورت فایل پی دی اف قابل دریافت هستند.

دریافت

قسمتهای اول تا دوازدهم
قسمت سیزدهم       


Psychodynamic Theory



این تئوری به فاکتورهای روانی در انحرافات جنسی می پردازد. نخستین کسی که به این امر پرداخت و روانشناسی را در استخدام مسائل جنسی در آورد روانشناس مشهور اتریشی « زیگموند فروید» است. او اعتقاد داشت که کودک در صورت رشد طبیعی ار چند مرحله جنسی عبور می کند. این دوره ها عبارتند از؛

1- دهانی: این مرحله از بدو تولد شروع می شود. کودک در این دوران از طریق دهان    کسب لذت میکند. او با قرار دادن  پستان مادر ، انگشت و چیز های دیگردر در دهان به لذت جنسی می رسد. اما بزودی مادر یا شخصی که تربیت کودک را بعهده دارد او را از این کار منع می کند لذا کودک دچار یاس و سرخوردگی و حسادت می گردد. بر اساس نظریه فروید اوج لذت جنسی کودک در این مرحله مکیدن پستان مادر بوسیله کودک است. او با لذت جنسی به این کار ادامه می دهد. مرحله دهانی از بدو تولد تا یک سالگی یا یک سال و نیم طول می کشد.

2-مقعدی: فروید معتقد است کودک بعد از این، وارد مرحله لذت از طریق مقعد می شود. کودک با رسیدن به سن نزدیک به دو سال برای دفع مدفوع به توالت می رود و از این مرحله نقطعه لذت جنسی تغییر کرده و به مقعد منتقل می شود. او از دفع مدفوع لذت می برد. در این مرحله مابین تمایلات کودک و تقاضای والدین و همچنین توانایی او تضادهایی بروز می کند. کودک این تضاد را از دو راه می تواند حل کند. الف) با جنگیدن و ابراز تنفر به شکل ریزش مدفوع پیش از رفتن به توالت یا دقیقا در همان توالت. اگر والدین در برخورد با کودک سست و بی اراده باشند در برابر تمایلات او انعطاف غیر ضروری نشان دهند کودک دارای شخصیتی می شود که او آن را « شخصیت مقعدی دفعی»1 نام نهاده است. در این صورت کودک دارای شخصیت آشفته، بی نظم، بی پروا و بی  حیا و به امور، بی توجه و بی اعتنا خواهد بود.                                  

ب)کنار آمدن با وضعیت به شکل صلح آمیز، در این شکل از مبارزه کودک از انجام بموقع دفع مدفوع امتناع می کند وشخصیت او به صورت « شخصیت مقعدی خوددار»  2  در می آید. کودکی که دارای چنین شخصیتی است فردی است پاکیزه، دقیق، منظم،مراقب، خسیس و جمع کن. این دوره که از یک تا یک سال و نیمی آغاز می شود تا دو سالگی ادامه دارد.

3- آلتی: در این مرحله مرکز لذت جنسی کودک از مقعد به آلت جنسی او منتقل می شود. به همین جهت او بیش از پیش به آلت خود و دیگران توجه دارد. فروید معتقد است به همان دلیل بالا کودک دچار عقده اودیپوس – در پسران – و الکترا – در دختران – می شود. لذا بطور ناخودآگاه به جنس مخالف والدین خود روی می آورد واز همجنس،  گریزان می شود. مثلا پسران خواهان رابطه جنسی با مادران خود،  جبهه گیری در برابر پدران و دختران متمایل به برقراری رابطه جنسی با پدران خود  و در رقابت با مادران هستند. این روانکاو اتریشی معتقد است پسر که به مادر خود عشق می ورزد پدر را سد راه وصال خود می بیند و به همین جهت با او از در ضدیت بر می آید. پدر هم از آن سو با احساس ترس از این رقیب، بر او سخت گیری می کند. کودک همواره نگران است که آلت تناسلی وی بوسیله پدرش قطع شود.

نگرانی ناشی از اختگی سبب نزدیکی و توجه پسر به مادر خود می شود. او می خواهد مادر خود را به تصرف خود در آورد اما می بیند که این امکان پذیر نیست زیرا پدرش مالک اوست. او سعی می کند با هویت گرفتن از پدر  خود به وصال مادر برسد. این روانشاس اتریشی زنای با محارم را بدینگونه توجیه می کند. در مورد عقده الکترا زیگموند فروید معتقد است این کمپلکس از زمانی شروع می شود که او هنوز دختر بچه ای بیش نیست و متوجه می شود که نه تنها خود بلکه تمام زنان فاقد آلت رجولیت هستند. عشقی که دختر نسبت به پدر دارد اروتیک و توام با غبطه است ضمن اینکه در آزروی این است که کاش آلت پدر متعلق به او بود. دختر شروع می کند به متهم کردن مادر مبنی بر اینکه این بی آلتی و اختگی تقصیر اوست و در مقابل او جبهه گیری می کند. در حقیقت او دچار رشک و حسد ناشی از فقدان آلت رجولیت می شود. عقده اودیپوس در پسر و الکترا در دختر موجب می شود که پسر برای جذب مادر به هویت جنسی پدر روی اورد و دختر به هویت جنسی مادر. کودک در دوره سوم دارای شخصیت بی پروا، مطمئن ازخود، خود پرست،خود بین و مغرور است. فروید معتقد است اگر کودک نتواند این مسئله را حل کند نمی تواند به عشق برسد او ریشه همجنس بازی را در این عجز و ناتوانی می بیند.  

یکی از پیروان زیگموند فروید بنام شواترز3   معتقد است که کشمکش ناشی از هراس اخته شدن که موجب بروز عقده اودیپوس در پسر می شود مدت زیادی طول نمی کشد و پسر آن را حل می کند ولی اگر از حل آن عاجز بماند ممکن است این امر موجب بروز حس تنفر دائمی نسبت به زنان گردد. البته وجود چنین حسی در مردان خصوصا آنان که پرخاشگر و عاصی هستند بستر مناستی را فراهم می آورد تا زنان را مورد تهاجم فیزیکی یا جنسی قرار دهند.  

     

نقد نظریه:

اساس نظریه فروید بر اصالت لذت نهاده شده است. کودک از بدو تولد به دنبال لذت است و این کار را از بدن مادر خود اگر چه از طریق دهان ،شروع می کند. البته او بعدها با موانعی برخورد می کند و به تدریج در می یابد که در جهان خارج واقعیت هایی شامل پدر، سنن و آداب و رسوم و قبح و زشتی وجود دارد و او باید خود را با آنها وفق دهد. تئوری فروید تحت تاثیر شرایط فکری قرن نوزدهم اروپا که بشدت روشنفکرانه، مادیگرا و لذت طلب بود می باشد. از طرفی علوم انسانی نیز در مراحل اولیه خود و منکوب نظرات دانش هایی چون فیزیک و زیست شناسی بخصوص نظریه داروین قرار داشت. مشتاقان شنیدن حرف های غیر مذهبی و حتی ضد مذهبی و رک گویی جنسی و جنسیت گرایی زیاد بودند.

 با این حال در همان زمان هم بودند کسانی که با افراط در این امر مخالفت می کردند. یکی از این افراد روانشناس مشهور سویسی « کارل گوستاو یونگ »4 است که از قضا هم عصر فروید هم  می باشد که با هم مدتی محشور بودند. فروید « لیبیدو »5 را تماما در قالب جنسی درآورده حال آنکه «یونگ» ان را در قالب های مختلف ریخت که می تواند کاریردهای وسیعی داشته باشد. یونگ برای کودکان خردسال انگیزه جنسی قائل نیست. او معتقد است که «لیبیدو» درکودکان 3 تا 5 ساله صرف تغذیه و رشد جسمی کودک می شود نه امور جنسی زیراآنها اساسا انگیزه جنسی ندارند در حقیقت در سنین پیش جنسی قرار دارند.

دیگر انتقاد کارل گوستاو یونگ به زیگموند فروید عقده اودیپوس است که او آن را از اساس رد کرده و معتقد است دلبستگی کودک به مادر براساس نیاز او به مادرش است نه نیاز و انگیزه جنسی. مادر برای او مولد غذا است نه منبع لذت جنسی. عقده های الکترا و اودیپوس در روانشناسی یونگ جایی ندارند. او لیبیدو را انرژی حیاتی تعمیم یافته می دانست که فقط بخشی از فعالیت آن به امور جنسی تعلق دارد حال آنکه فروید نقش آن را تماما جنسی می داند. کودک که تا 5 سالگی هم هنوز فاقد انگیزه جنسی به مفهوم بزرگسالی آن است، یقینا در سنین پاینتر نیز آن را فاقد است و رابطه او با مادر در پسران و رابطه دختر با پدر بر اساس نیاز های  غیر جنسی از جمله تغذیه، عاطفی و .. نهفته است.

یکی دیگر از مخالفان فروید، «آلفرد آدلر» است که او هم اتفاقا در ابتدا با فروید همکار و هم عقیده بود اما بعد ها از او جدا شد و مکتب روانشناسی اجتماعی را تدوین کرد. آدلر از اینکه همکار سابق او فروید نقش اجتماعی را در تکوین شخصیت فرد نا دیده انگاشته است معترض است. از نظر آدلر یک فرد تحت تاثیر عوامل اجتماعی زیادی بعد از تولد قرار دارد که شخصیت او بواسطه آنها شکل می گیرد. این روانشناس معتقد است فروید به مسائل جنسی بیش از حد بها داده است حال انکه عوامل غیر جنسی نقش برجسته تر دارند. از نظر فروید پایه انگیزش انسان «غریزه جنسی» است حال آنکه آدلر با این امر شدیدا مخالف است. گذشته شخص از نظر فروید عامل مهم در رفتار های فرد است حال آن که آدلر آینده را فاکتور مهم در رفتار فرد است، آروزها و ایده ال های فرد او به سمت وسویی سوق می دهد که رفتار او را شکل می دهد.  البته آدلر تقش زمان کودکی را در تکوین شخصیت منکر نیست اما او مانند فروید برای آن نقشی کلیدی قائل نمی شود بلکه یک احساس حقارت در وجود هر شخص موجب می شود او به تلاش در جهت رفع این ضعف براید. مثلا شخصی که از کوتاهی قد رنج می برد و از این بابت دچار حقارت می گردد دست به تلاش می زند تا این ضعف را از راه دیگری جبران کند. برای رشد و شکل گیری شخصیت چنین فردی تمایل جنسی یا نقشی ندارد یا بسیار کم رنگ است.  آدلر معتقد است نخستین تجربه اجتماعی کودک از رابطه  کودک با مادرش شروع می شود که از روز نخستین آغاز می شود اما این ارتباط جنسی نیست. با چنین بینشی او بیان می دارد که هدف انسانها برتری جستن از یکدیگر است نه کام گیری جنسی و رسیدن به حداکثر لذت جنسی. برای پیشی گرفتن از یکدیگراز ابزارهای گوناگونی استفاده می کنند و رفتار های متفاوتی نشان می دهند.

اگر تئوری آدلر صحیح باشد انگیزه بسیاری از تجاوزات جنسی به کودک یا برزگسال چیز دیگری غیر از کامیابی جنسی خواهد بود. البته به نظر من فقط بخش بسیار کوچکی از تجاوزات جنسی انگیزه غیر جنسی دارد. چه کسی می تواند انبوهی از تجاوزات به عنف که در خیابانها یا مراکز فساد رخ می دهد را با انگیزه های غیر جنسی توجیه کند حال آنکه مجرم و قربانی همدیگر را نمی شناخته اند.

فروید و پیروانش زنی را که پرخاشگری می کند و رفتاری شبیه به مردان داشته باشد را به این دلیل پرخاشگر می دانند که او نسبت به اختگی یا در حقیقت نداشتن آلت تناسلی به مانند مردان، دچار عقده شده است لذا دست به چنین حرکاتی می زند7 اما آدلر آن را ناشی از عصیان نسبت به نقش قالبی که زمانه برای او ایجاد کرده است می داند. زن پرخاشگر برای خروج از نقش قالبی و تحمیلی خود به پرخاشگری روی می آورد. لذا برای از بین بردن این روحیه و حالت در زن باید نقش جدید و مورد دلخواه به او داد تا آرام بگیرد.

در جواب او باید گفت امروز که زنان در غرب به بسیاری از آزادی های مورد نظر رسیده اند چرا پرخاشگری و در گیریهای خانوادگی افزایش یافته است و زنان غربی  بمانند مردان کودکان را مورد سوء استفاده جنسی قرار می دهند که به اعتقاد  محققین امریکایی، خانم راسل  و آقای فینکلر نتایج آن بر روی کودکان بمراتب شدیدتر و ماندگارتر از موارد مشابه آن توسط مردان است. 8 

یکی دیگر ازمنتقدان زیگموند فروید خانمی است آلمانی به نام « کارن هورنای».9 او در ابتدا از پیروان فروید بود اما بعد ها از در مخالفت با او درآمد. این جدایی از وقتی که او به امریکا مهاجرت کرد و به درمان بیماران روانی امریکایی پرداخت شدت بیشتری گرفت. او در ایالات متحده امریکا با بیمارانی روبرو بود که در اروپا ندیده بود.  وی نظام فکری خود را در دهه 40 میلادی پی ریزی کرد. از آنجا که در جامعه ایی زندگی می کرد که با زادگاه او و حتی اروپا تفاوت کلی داشت و از طرفی زن هم بود لذا سیستم فکری او با زیگموند فروید تفاوت زیادی پیدا کرد. او نیز نقش عوامل جنسی را در رشد شخصیت انسان کاهش داد و با نظام «لیبیدویی» فروید در افتاد و آن را بطور کلی کنار گذاشت. «عقده اودیپی» که اساس تئوری جنسی فروید  را در روانکاوی تشکیل می دهد  رد کرد. فروید معتقد بود زنان به علت فقدان دستگاه تناسلی به مانند مردان از سر حسادت برانگیخته می شوند و پرخاشگر، اما «کارن هورنای» اعلام داشت این مردان هستند که  براثر حسادت یا غبطه ناشی از فقدان دستگاه رحم و آزرده گی حاصل از آن ناخودگاه برانگیخته و پرخاشگر می شوند. این خانم روان شناس معتقد است مردان از اینکه می بینند زنان توانایی زاییدن دارند اما آنها نمی توانند، دچار عقده شده و با پرخاشگری و اعترض فیزیکی او را رنج می دهند و از بسیاری از حقوق اجتماعی محروم می کنند. آنها این ضعف خود را با تحقیر زن و آزار او جبران می کنند در حقیقت آنها زن را پایین می کشند تا خود را بالا نگاه دارند. مردان به خاطر عقده ناشی از عدم توانایی زایمان حقوق زنان را پایمال می کنند ومانع از برابری  حقوق زن و مرد می شوند. در حقیقت احساس حقارت ناشی از فقدان رحم و عدم توانایی زایمان منشاء رفتارهای ناهنجار در مردان است.  10

اگر این عقیده را صحیح بدانیم باید گفت  مردانی که زنان یا کودکان با جنسیت مونث را مورد تجاوز جنسی قرار می دهند به دلیل همین عقده می باشد. ناگفته پیداست که بطلان این تئوری از همان ابتدا معلوم بود به همین جهت در جرم شناسی بعنوان یک نظریه در خور توجه مطرح نیست. از طرفی باید پرسید که مردانی که با کودکان رابطه جنسی غیر خصمانه دارند یا زنانی که کودکان را مورد سوء استفاده قرار می دهند یا مردانی که پسران را مورد آزار جنسی قرار می دهند را چگونه می توان توجیه کرد. 

 

به نظر من برای بطلان نظریه فروید راجع به عقده اودیپوس در پسران و الکترا در دختران  به دلایل زیر توجه فرمایید

  1- رجوع به خود: آیا هرگز در ذهن ما آنچه را که او گفته است و از آن بعنوان نظریه علمی نام می برند خطور کرده است؟ اگر همه کودکان جهان دارای چنین گرایشی هستند باید تقریبا همه آنها این مشکل را حل کرده با شند زیرا ما در میان جوامعه بشری بسیار کم سراغ داریم که زنای با محارم رواج داشته است.امروز اگر در غرب این جرم در حال اشاعه است دلیل دیگر دارد که من در میان بررسی تئوریها به آن می پردازم. این چه تمایلی است که چنین ضعیف و شکننده می باشد و کودکان جهان در همه زمانها و مکانها قادرند بر آن غلبه کنند؟ حال آنکه یکی از قوی ترین و لذت بخش ترین غریزه در نهاد موحودات زنده از جمله انسان همین غریره جنسی است که فایق آمدن بر آن کار آسانی نیست.

2- یک افسانه مربوط به جامعه یونان باستان که منبعث از اخلاق و روحیه و کج فهمی و تمایلات مشرکانه و لذت طلبانه همان قوم بود و در میان عقلای همان قوم هم مقبولیت نداشت را بعنوان یک فرضیه علمی درآوردن و به همه کودکان جهان تسری دادن همان و رد آن توسط دانشمندان همان.

3- زیگموند فروید بجای آنکه برای تئوری سازی به انسان های سالم مراجعه کند و آنها را مورد مطالعه قرار دهد با بررسی بیماران روانی بخصوص زنان مبتلا به هیستری که از قضا در زمان فروید در اروپا به دلایلی که من نمی دانم زیاد بودند به ابداع این تئوری پرداخته است. حال آنکه روان انسانهای سالم با انسان بیمار بسیار متفاوت است.

4- مطالعه زندگی خصوصی فروید حقایق مهمی را افشا می کند. با بررسی دوران کودکی این روانشاس بسیاری معتقدند که این خود او بوده که دارای چنین تمایلاتی بوده است. پدر بسیار سخت گیر او، مادر زیبا و خوش اندامش که با فروید هم رابطه صمیمانه نداشت و او را طرد کرده بود، توجه بیش از حد به برادر او توسط خانواده، تنها بودن در حین زندگی در میان خانواده از عوامل مهم در بروز چنین روحیه و بعد ها پیدایش این تئوری توسط او می باشد.

5-عدم تکامل دستگاه جنسی کودکان در سنین بسیار پایین باعث می شود آنها یا فاقد غریزه جنسی باشند یا وجود آن از اهمیتی برخوردار نیست که باعث شود آنها در رفتار های خود از آن بعنوان انگیزه مهم و نقش دهنده و راهبردی استفاده کنند. دانش پزشکی در زمان فروید مانند خود روانشاسی یا دیگر علوم هنوز از پیشرفت زیادی برخودار نبوده است اما امروز این دانش در جایگاهی است که می تواند بطلان ادعای او را ثابت کند. او که رابطه عاطفی کودک با مادر یا پدر خود را چنین مبتذل و جنسی صرف معرفی می کند شاهد ابطال نظریه خود در زمان حیات شد که در بالا به آن اشاره شده است.

6- مراکز لذت جنسی در انسان فقط آلت تناسلی و مقعد می باشد آن هم در انسان بالغ و رشد یافته جسمی. دیگر نقاط بدن با واسطه و از طریق سلسله اعصاب لذت بخش می شوند. اگر مردی فاقد بیضه باشد یا او را خواجه نمایند دیگر هیچ لذت جنسی نمی برد . نگاه کردن، لمس کردن و.... برای او لذت بخش نیست. وقتی در انسان بالغ چنین است در کودک ناگفته پیداست که دهان مرکز لذت جنسی نیست آن هم در اوان کودکی و در دوران شیر خوارگی. فروید اگر امروز زنده بود و از توسعه دانش پزشکی مطلع می شد مطمئنا در فرضیه خود تجدید نظر می کرد.

7- راه فایق آمدن کودک بر چنین تمایلی به چه شکل است؟ فروید نگفته است که آیا همه کودکان حهان و والدین آنها با تمام تفاوت های فرهنگی، قومی و نژادی و مذهبی آیا به یک شکل این مسئله را حل می کنند یا به تعداد انسانها راههای حل این عقده متفاوت است؟ اگر هست به چه طریق و ابزارهای آن کدامند؟    

8-علائم نگرانی کودک از قطع آلت تناسلی او توسط پدرش چیست؟ روانشناسی امروز برعکس نطریه فروید از رابطه صمیمانه پسر با پدر صحبت می کند و نیاز حضور او در خانواده. ما در جرم شناسی به نقش مهم پدر در حفظ و صیانت از کودک و تاثیر انکار ناشدنی او در هدایت  و رشد جسمی و روانی پسر فراوان بحث می کنیم. در هیچ کجا از رابطه چنین «اظطراب آور» و «غیر انسانی» نشانی یافت نمی شود.  در هر خانواده که پدر در دوران کودکی پسر حضور ندارد یا حضورش ملموس نیست زمینه انحراف پسر وجود دارد و این بر خلاف تئوری فروید است. پدر برای پسر کانون امان و محبت و تکیه  گاه مطمئن است نه موجود دشمن که می خواهد آلت او را قطع کند. احتمالا پدر خشن و سخت گیر فروید چنین موجودی بوده است که این احساس در او بوجود آمده است. البته خانواده فروید از یهودیان مهاجر به اروپا بودند که خیلی پیشتر به این سرزمین رفته بودند اما جو ضد یهودی اروپا شاید باعث می شد پدر برای حفظ خانواده از شرارت مسیحیان اروپا بر آنها سخت گیری کند.

9- فرضیه فروید چنین القاء می کند که انسان از همان اوان کودکی دچار انحراف جنسی است و این سنن و آداب رسوم و جبر ناشی از روابط اجتماعی است که او را وادار می کند از این تمایل مهم دست بردارد.« الهیون» و «علمای انسان شناسی»، بشر را موجودی عاقل و سالم می دانند و انحراف او را ناشی از روابط اجتماعی غلط و مناسبات اقتصادی نادرست و کمبود دانش، آلودگی نفس و .... می دانند . آنان می گویند کودک پاک بدنیا می آیدو دارای تمایلات مجرمانه نیست حتی دروغ گفتن را بلد نیست. اما فروید او را موجودی جنسی و لذت طلب می بیند که می خواهد با عزیزترین کس خود چنین رابطه داشته باشد. البته او انسان را موجودی خنثی می داند که نه خوب است نه بد اما تمایل او را چنان بیان می کند که می توان به نتیجه رسید که او چه موجودی است.

10- اما مهم ترین اشتباه «زیگموند فروید» در ابداع این تئوری و کشف به اصطلاح عقده های اودیپوس در پسران و الکترا در دختران که منجر به رابطه جنسی میان آنها و الدین آنها می شود مغایرت تعریف او و ماهیت رابطه جنسی و  به دنبال آن زنای با محارم است. تحقیقات وسیع از رابطه جنسی با محارم در امریکا که متاسفانه در حال گسترش است نشان می دهد که این والدین هستند که در برقراری رابطه نامشروع اولین قدم ها را بر می دارند. در حقیقت انها نقش فاعلی و آکتیو دارند و فرزندان نقش مفعولی و پسیو. در هر چهار شکل رابطه جنسی مانند پدر و دختر ، پدر و پسر، مادر و دختر و مادر و پسر همواره این والدین هستند که پیش قدم می شوند. آنان برای ارضای جنسی دست به این کار می زنند ، خصوصا در کودکان کم سن و سال این رابطه کاملا یک طرفه است. عقده ای بنام اودیپوس و الکترا در این رابطه هیچ نقشی ایفاء نمی کند و این مربوط به ماهیت میل جنسی است. زیرا نیاز جنسی در فرد بزرگ سال به اوج خود رسیده است اما در کودکان یا هنوز بوجود نیامده است یا در مراحل مقدماتی است و آنقدر شدید نیست که کودک را وادار کند «نر م های اجتماعی» و «تابو ی» رابطه جنسی با والدین را در هم بشکند. شما اگر داستان ادیپوس را مطالعه کنید متوجه خواهید شد که   او هم به چنین عقده ایی مبتلا نبود فقط از قضای روزگار به چنین رابطه ای گرفتار شد. و سرانجام او هم، خود در نفی این تئوری کمک می کند. رابطه جنسی از ماهیت قدرتی برخودار است. یعنی همواره در رابطه جنسی یک طرف قدرتمندانه عمل می کند یا اینکه توازن قوا در میان طرفین برقرار است. رابطه قوی با ضعیف و یا حداقل رابطه قوقی و قوی است. اما رابطه ضعیف با قوی نیست جز در موارد استثنایی. ( می دانید که در علوم اجتماعی مورد های استثنایی قانون ساز نیستند و قابلیت تسری به عموم ندارند و نمی توان از آنها قانو ن ساخت) والدین با فرزندان خود همواره رابطه قوی با ضعیف است نه ضعیف با قوی.

 

 

به امید انکه نوباوگان ما فارغ از هرگونه انحراف اخلاقی در محیط امن خانواده و تکیه گاه مطمئن مادر و پدر به رشد کافی برسند و الطاف خداوندی همواره مدد فرما باشد.
 

 
 

 

- کارل گوستاو یونگ در سال 1875 در کشور سویس بدنیا آمد  . او فارغ التحصیل دانشکده پزشکی است که بعدها به روانپزشکی روی اورد. از قرائن چنین پیداست که مادر وی بیمار روانی و پدر وی نیز بی نصیب از مشکلات روانی نبوده است.

5- «لیبیدو» در روان کاوی به منبع انرژی اطلاق گردد. بنای شخصیت انسان بر 3 پایه قرار داده شده است 1- نهاد  که همان لیبیدو است و منبع انرژی روانی محسوب می گردد 2- من که رابط میان نهاد و فرامن است 3- فرامن، همان است که ایده ال ها و بلند پروازیها و رفتارهای قانونمند شده را هدایت می کند. این سه با هم شخصیت انسان را من سازند.

6- «آلفرد آدلر» که او هم اتریشی است در سال 1870 در حومه شهر وین در میان خانواده ایی ثروتمند بدنیا آمد. از قضا او هم با مشکلات خانوادگی از جمله طرد شدن بوسیله مادر و روی آوردن به پدر و حسادت شدید برادر بزرگتر روبرو بوده است. بر خلاف فروید که به علت مخالفت و سخت گیری های پدر به سوی مادر جذب شده  بود او به سمت پدر کشیده شد و شاید همین عامل مهم سبب شده بود که با تئوری «عقده اودیپوس» زیگموند فروید مخالفت کند. «آدلر» فارغ التحصیل دانشکده پزشگی وین است و تخصص او چشم پزشکی است اما بعدها به روانپزشکی روی آورد و ازسال 1902  جزو همکاران نزدیک فروید شد.  او در جلسات هفتگی فروید که راجع  به روانکاوی و روانپزشکی بود شرکت می کرد. بعدها استاد روانپزشکی بالینی در دانشکده «لاک آیلند» از ایالت «نیویورک» شد.

7- با عرض معذرت از خواهران عزیز که نظریه ضد اخلاقی و ضد زن این روان شناس اتریشی را نقل کردم. هر مرد و زن عاقل کمی بیندیشد می فهمد این نظریه تا چه حد غیر علمی است. معلوم نیست او چه زنان بیماری را در اتریش معالجه می کرده است که به چنین نظریه وهن آوری رسیده است. این مشکل علوم اجتماعی است که علمای آن با بررسی چند نمونه نتیجه آن را به همه جهانیان تسری می دهند، اشتباه مرگباری که خود دشمن دانش اجتماعی و علوم انسانی است.

8- تکیه بیش از حد بر روی« یک دلیل» برای توجیه رفتار انسان، روباتیک دیدن او است که به نتایج ثمر بخشی منجر نخواهد شد. علت پرخاشگری زنان دلایلی به اندازه خود آنها دارد. همانطور که دلیل خشونت مردان بسیار زیاد و بسته به موقعیت او ، سن، نوع کار، مکان زندگی، وضعیت همسر قربانی او، فرهنگ حاکم و مذهب موجود و بسیار دیگر از سبب های ریز و درشت دیگر دارد.  ممکن است با این نحوه نگرش این سوال در ذهن ایجاد شود که آیا علوم اجتماعی داریم؟ آبا می توان رفتار ها را طبقه بندی کرد و از آنها قانون درست کرد کاری که دیگر علوم می کنند؟ باید گفت بله امکان پذیر هست اما با تلاش زیاد و زمان فوق العاده بیشتر. علت عدم توفیق انبوهی از فرضیات این علم در پیشگیری از جرائم و حتی کنترل آن ناشی از همین نقیصه می باشد.

KAREN HORNEY 9-

  کارن هورنای متولد 1885 در شهر هانبورگ آلمان و  متوفای 1952 در امریکا است. این خانم در ابتدا خود را از شاگردان و پیروان زیگموند فروید می دانست اما بعد ها یک نظام فکری مستقل از او ایجاد کرد. کتاب های وی اغلب به فارسی ترجمه شده است. از اهم تالیفات این روانشاس آلمانی - امریکایی می توان از 1- شخصیت عصبی زمانه ما 2-عصبیت و رشد انسان 3 - تضاد های درونی 4- روانشناسی زنان  نام برد

 

 

10- در علوم اجتماعی به معنای وسبع آن گاهی درگیری های عقیدتی میان علمای آن نه به خاطر اثبات یک حقیقت بلکه برای منکوب کردن تئوری و نظریه طرف مقابل است. این برای دانش اجتماعی جز اتلاف وقت و گمراهی دیگران ثمری ندارد. نمونه آن تضاد رای روانکاوان برای اثبات تئوری خود و محکومیت نظریه دیگران است. این مشکل دامن گیر علوم طبیعی یا دانش فنی نیست، به تاریخ کشف الکتریسیته یا فیزیک اتمی نگاه کنید ببینید تا چه حد دانشمندان این علم با بهره گیری از نظریه پیشتازان در رشد آن کوشیده اند بدون آنکه در ضدیت با همدیگر برایند از آن سو  ی جدل حقوقدانان برای اثبات رای خود و ابطال رای طرف مقابل را هم مد نظر قرار دهید تا به توفیق علوم طبیعی، بیشتر پی ببرید. هرجند ماهیت علوم انسانی با علوم طبیعی متفاوت است. چه تعداد از مردان غبطه می خورند که چرا توانایی زایمان را ندارند. من در مطالعات خود به مردی برنخورده ام که علت تجاوز به زنی  را حسادت ناشی از عدم توانایی زایمان خود ذکر کرده باشد. من به این مرحومه اعلام می کنم ما مردان نه تنها دچار عقده ناشی از نداشتن رحم نیستیم بلکه از بابت اینکه زحمت زایمان بر عهده خانم ها می باشد بسیار خوشحالیم و جا  دارد از خداوند بزرگ تشکر کنیم. به هر حال به قول حافظ،

 جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه                 چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.

با همه این انتقادات زحمات این دانشمندان در توسعه علوم اجتماعی و انسانی قابل انکار نیست.

پاورقی

 

- 1 Anal Expulsive Character

2  -anal retentive character

3  -Characteristics and Typologies of Sex Offenders by B. K Schwartz Printed in USA, New Jersey Civic Research Institute.
قسمتهای اول تا دوازدهم
قسمت سیزدهم
Permalink |  Trackback
   
  
Hit Counter
Hit Counter
visits since 2006/9
 Search_Blog  
   
    
 Blog_Archive  
   
    
DotNetNuke® is copyright 2002-2013 by Perpetual Motion Interactive Systems Inc.